تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بودسکوت بر زیبایی شب بیشتر افزوده بود همه خوابیده بودندولی چشمان من به دنبال ستاره ای گوی تو را در بین ستارگان اسمان جستجو می کردم که ناگهان چشمم به ستاره درخشان افتاد و به ان خیره شدم گویی که ان ستاره فقط برای من بود ولی خواب عمیقی چشمانم رااز دیدن ان ستاره زیبا باز نگهداشت
و مرا به دنیای دیگر راهنمایی میکردخود رادر میان صحرای بی سراپاکه هر سوی ان جز خارچیزی نبود یافتم نا گهان تو را دیدم که به سوی من امدی و می گفتی که در انتظارت بمانم من که بی صبرانه تشنه دیدار تو بودم
وبه هیچ چیز جز تو نمی اندیشیدم قبول کردم . سخت انتظار با تو بودن را داشتم و می خواستم که تا ابد با تو بمانم و از قصه شیرین وصلت خود و قصه های تلخ تنهایی مانبا هم سخن بگوییم ولی افسوس افسوس که ناگهان صدای مرا از خواب بیدار کرد
و مرا از دیدن تو یکبار دیگر باز نگهداشت . اما خیالات تو . عشق تو و زیبایی تو دیگر مرا راحت نمی گذاشت و دیگر خواب از چشمانم رفته بود و می اندیشیدم که عشق ما به حقیقت مبدل خواهد شد؟
ایا خوابم به حقیقت خواهد پیوست ؟
ایا به من فکر میکنی؟
و هزاران سوال دیگر ...
در ان شب به کسی دیگر فکر میکردم که او را همه چیز خود دانسته و به ان عشق می ورزیدم ودران شب تا صبح بدون هیچ سخنی می گریستم و گاهی اهسته دلم می لرزید ان شب تا صبح از خدا دعای رسیدن به تو را میکردم ان شب گذشت اما من بیچاره نمی دانستم بله همه چیز تمام شده بود ایا می دانی چه شد ؟؟؟
ایا توانای شنیدن ان را داری که شد ؟؟؟
.............دیگر امیدم به یاس مبدل شده بود ودر ان لحظه احساس کردم تمام دنیای خود را از دست داده ام اما برایت بگویم که ترا تا ابد دوست دارم و جز تو کسی دیگر در زندگی من نخواهد امد اری این حقیقت زندگی من خواهد و بس غم نبودنت به جانم نیشتر میزندامادرمانی نیست که به مقابلش روم اگر میخواهی عشق را بفهمی ازادی را بیاموز
قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |